تبليغاتX
سکوت
و سکوت همه را ساکت کرد تا به او فرصتی برای حرف زدن داده باشد...

-- : Hey!

The Guy: Hi!

--: How are you?

The Guy: High!

+ نوشته شده در  22 Oct 2009ساعت 21:26  توسط پویا  | 

چه خواهی؟

نخواندی تک تک صفحات خاطراتم؟

دگر هیچم نیست هست

+ نوشته شده در  19 Oct 2009ساعت 23:54  توسط پویا  | 

هر روز به چیزی اعتراف می کنی

و

همیشه غرورت تو را باز می دارد

از اعتراف

+ نوشته شده در  18 Oct 2009ساعت 10:26  توسط پویا  | 

باید بیاید

باید بیاید و در چشمانم نگاه کند

در چشمانم نگاه کند و دستش را در چشمم فرو کند

دستش را در چشمم فرو کند و اشک در چشم دیگرم جاری باشد

حتما" اشک های چشم دیگرم را هم پاک خواهد کرد

و بعد در آغوش گرمش آرام به خواب روم

بی اشکی در چشم

من بی چشم

+ نوشته شده در  17 Oct 2009ساعت 3:43  توسط پویا  | 

دیگر قلم در میان انگشتانش از خود بی خود نمی شد

آن همه تغییر، آن همه چیز نو، که چه؟

دلش گرفته بود،

دیگر بغضش روی کاغذ و کی برد هم نمی ترکید...

پس از ماهها تلاش، توانست

آری اما برای لحظه ای شاید

+ نوشته شده در  15 Oct 2009ساعت 16:38  توسط پویا  | 

The question is : what now?
+ نوشته شده در  10 Sep 2009ساعت 21:2  توسط پویا  | 

کوچ می کنی ز کوچه؟

کوچ می کنی ز چه؟

کوچ می کنی به کجا؟

+ نوشته شده در  1 Sep 2009ساعت 21:8  توسط پویا  | 

به اوج هم که می رسی اوج درد است

+ نوشته شده در  30 Aug 2009ساعت 23:25  توسط پویا  | 

تنفس

+ نوشته شده در  26 Aug 2009ساعت 0:33  توسط پویا  | 

یار او،

گلوله ای را می ماند

فرو رفته است در مغزش همچون گلوله ای

فرو رفته است در قلبش همچون گلوله ای

 

ترکش می کند، همچون گلوله ای

ساکت است همچون گلوله ای

و کشنده است همچون گلوله ای

 

یار او،

گلوله ای را می ماند،

و او گلوله ای روانه ی مغز خود می کند

و یار او،

همچون گلوله ای در قلب او باقی می ماند

+ نوشته شده در  24 Aug 2009ساعت 17:21  توسط پویا  | 

چند روزیست تو را که می بینند، به جای "چطوری؟" می پرسند : "کی میری؟".
+ نوشته شده در  24 Aug 2009ساعت 17:14  توسط پویا  | 

فقط ۱۰ روز مانده و همه چیز درست شد

فقط ۱۰ روز مانده و همه چیز را خراب می کنی

+ نوشته شده در  24 Aug 2009ساعت 17:6  توسط پویا  | 

من صبر می کنم

هر لحظه ای که صبر می کنم اتفاقی نمی افتد

و در همان لحظه برای لحظه ی بعد صبر می کنم

که در آن هم اتفاقی نخواهد افتاد

 

دیوانه می شوم

چون لحظه ها و ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها صبر کرده ام

و هر لحظه ای و هر ساعتی و هر روزی و هر ماهی و هر سالی که صبر کرده ام اتفاقی نیافتاده است

اما در یک لحظه از ساعتی از روزی گرم از ماهی تابستانی در یکی از سال هایی که صبر می کردم اتفاقی افتاد

دیوانه شدم

همین

+ نوشته شده در  22 Aug 2009ساعت 21:31  توسط پویا  | 

You are homesick

I am home but sick

+ نوشته شده در  21 Aug 2009ساعت 1:11  توسط پویا  | 

وقتی نبود تو چشاش نگاه کردم

یعنی تو فکرم تو چشاش نگاه کردم

دستشو گذاشت رو سرمو فشار داد

پاهام فرو رفتن تو زمین،شایدم تو پاهام

وقتی نبود تو چشاش که نگاه کردم، خودمو دیدم

کوچک می شدم، کوچک و کوچکتر

انگار از دوردست داشتم خودمو نگاه می کردم

و داشتم دور تر و دور تر می شدم

وقتی نبود تو چشاش که نگاه کردم، خودشو دیدم

دیگه منی نبود که تو چشاش ببینم

دیگه منی نبود که وقتی نبود تو چشاش که نگاه می کنه خودشو ببینه

 

+ نوشته شده در  15 Aug 2009ساعت 23:37  توسط پویا  | 

مدت هاست که تمامی بیکاری ام را مقابل میز کار می گذرانم

مدت هاست که کارم ساخته است

+ نوشته شده در  12 Jul 2009ساعت 22:51  توسط پویا  | 

به ثانیه شمار ساعت خیره شده ای

اما به گذر روزها و سال ها فکر می کنی

از عقربه دلخوری

عقربه نمی چرخد، او را می چرخانند

همه چیز زیر سر این سال هاست که گذشتند

+ نوشته شده در  12 Jul 2009ساعت 0:48  توسط پویا  | 

این روزها خنگ شده ام. خالی از احساس شده ام به خیلی چیزها. ضعیف شده ام. کتاب ها دیگر آن همه حرف ندارند که با من بزنند، شعرها دیگر آن همه حرف ندارند که از من بزنند.

قاتل خون این همه احساس شده ای  ای زمانه. بدان که فراموش نمی کنم، هیچکدام را ای زمانه.


من زندانی ام و از همین پشت نرده ها می گویم، روزی که نرده ها بینمان نبود نشانت خواهم داد ای زمانه.

من همین چهره ی خط خطی شده به نرده هایت را به یاد سپرده ام ای زمانه.


بچرخ تا بچرخیم ای زمانه،

بچرخ که که مرا بد چرخاندی ای زمانه

بچرخ اما بدان وقتی پریدم با تو نخواهم چرخید ای زمانه

+ نوشته شده در  5 Jul 2009ساعت 0:0  توسط پویا  | 

کوه و کوه

دو کوه، بلند و استوار اطرافت را پوشانده اند

گام هایی نا مطمئن در شیب شدید

شاخه ها را با دو دست چسبیده ای،

می ترسی،

از قدم هایت، از اندازه ی مرام شاخه ها،


کوه ها دستانت را گرفته اند تا ایستادن بیاموزندت


می ترسی،

از قدم هایت، از اندازه ی مرام شاخه ها،



شاخه ها می شکنند،

می میری

+ نوشته شده در  4 Jul 2009ساعت 0:35  توسط پویا  | 

به آینده ی نزدیک فکر می کنم و بغض می کنم

به آینده ی دور دل خوش می کنم و قطره اشکی پاک می کنم

+ نوشته شده در  1 Jul 2009ساعت 23:30  توسط پویا  |