|
و سکوت همه را ساکت کرد تا به او فرصتی برای حرف زدن داده باشد...
|
-- : Hey!
The Guy: Hi!
--: How are you?
The Guy: High!
نخواندی تک تک صفحات خاطراتم؟
دگر هیچم نیست هست
و
همیشه غرورت تو را باز می دارد
از اعتراف
باید بیاید و در چشمانم نگاه کند
در چشمانم نگاه کند و دستش را در چشمم فرو کند
دستش را در چشمم فرو کند و اشک در چشم دیگرم جاری باشد
حتما" اشک های چشم دیگرم را هم پاک خواهد کرد
و بعد در آغوش گرمش آرام به خواب روم
بی اشکی در چشم
من بی چشم
آن همه تغییر، آن همه چیز نو، که چه؟
دلش گرفته بود،
دیگر بغضش روی کاغذ و کی برد هم نمی ترکید...
پس از ماهها تلاش، توانست
آری اما برای لحظه ای شاید
کوچ می کنی ز چه؟
کوچ می کنی به کجا؟
گلوله ای را می ماند
فرو رفته است در مغزش همچون گلوله ای
فرو رفته است در قلبش همچون گلوله ای
ترکش می کند، همچون گلوله ای
ساکت است همچون گلوله ای
و کشنده است همچون گلوله ای
یار او،
گلوله ای را می ماند،
و او گلوله ای روانه ی مغز خود می کند
و یار او،
همچون گلوله ای در قلب او باقی می ماند
فقط ۱۰ روز مانده و همه چیز را خراب می کنی
هر لحظه ای که صبر می کنم اتفاقی نمی افتد
و در همان لحظه برای لحظه ی بعد صبر می کنم
که در آن هم اتفاقی نخواهد افتاد
دیوانه می شوم
چون لحظه ها و ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها صبر کرده ام
و هر لحظه ای و هر ساعتی و هر روزی و هر ماهی و هر سالی که صبر کرده ام اتفاقی نیافتاده است
اما در یک لحظه از ساعتی از روزی گرم از ماهی تابستانی در یکی از سال هایی که صبر می کردم اتفاقی افتاد
دیوانه شدم
همین
You are homesick
I am home but sick
یعنی تو فکرم تو چشاش نگاه کردم
دستشو گذاشت رو سرمو فشار داد
پاهام فرو رفتن تو زمین،شایدم تو پاهام
وقتی نبود تو چشاش که نگاه کردم، خودمو دیدم
کوچک می شدم، کوچک و کوچکتر
انگار از دوردست داشتم خودمو نگاه می کردم
و داشتم دور تر و دور تر می شدم
وقتی نبود تو چشاش که نگاه کردم، خودشو دیدم
دیگه منی نبود که تو چشاش ببینم
دیگه منی نبود که وقتی نبود تو چشاش که نگاه می کنه خودشو ببینه
مدت هاست که کارم ساخته است
اما به گذر روزها و سال ها فکر می کنی
از عقربه دلخوری
عقربه نمی چرخد، او را می چرخانند
همه چیز زیر سر این سال هاست که گذشتند
قاتل خون این همه احساس شده ای ای زمانه. بدان که فراموش نمی کنم، هیچکدام را ای زمانه.
من زندانی ام و از همین پشت نرده ها می گویم، روزی که نرده ها بینمان نبود نشانت خواهم داد ای زمانه.
من همین چهره ی خط خطی شده به نرده هایت را به یاد سپرده ام ای زمانه.
بچرخ تا بچرخیم ای زمانه،
بچرخ که که مرا بد چرخاندی ای زمانه
بچرخ اما بدان وقتی پریدم با تو نخواهم چرخید ای زمانه
دو کوه، بلند و استوار اطرافت را پوشانده اند
گام هایی نا مطمئن در شیب شدید
شاخه ها را با دو دست چسبیده ای،
می ترسی،
از قدم هایت، از اندازه ی مرام شاخه ها،
کوه ها دستانت را گرفته اند تا ایستادن بیاموزندت
می ترسی،
از قدم هایت، از اندازه ی مرام شاخه ها،
شاخه ها می شکنند،
می میری
به آینده ی دور دل خوش می کنم و قطره اشکی پاک می کنم